امام رضا (ع) و مسائل اصول فقه (2)

سرویس اندیشه جوان ایرانی به نقل از راسخون؛ بخش مقالات دینی:

 امام رضا (ع) و مسائل اصول فقه [2]


 

نویسنده: احمد پاکتچی




 

تعارض اخبار و مسأله تقیه

آنچه در بند پیشین در باب مسأله اختلاف الحدیث بیان شد، از حیث مبنای اعتقادی ارتباط نزدیکی با مسأله تقیه دارد؛ می دانیم که آن حضرت نیز همچون پدرانش بارها درباره ی تقیه و ضرورت سخن گفته است (مثلاض ابن بابویه، 1390 ق، ص 371؛ طوسی، 1363 ش، ج 2، ص 221؛‌ همو؛ 1364 ش، ج 5، ص 115). اما آنچه در این بخش از سخن مورد تأکید است، کیفیت ارتباط میان مبنای تقیه و الگوی رفتار با احادیث متعارض است. در سطور پیش، از حدیث احمد بن حسن میثمی یاد شد که در آن بر الگوی تخییر میان دو حدیث متعارض در صورت صحیح بودن هر دو سخن آمده بود. الگوی تخییر افزون بر آن، در حدیثی از حسن بن جهم هم به نقل از آن حضرت دیده می شود، آنجا که می گویدک
"الحسن بن الجهم عن الرضا علیه السلام: قال: قلت للرضا علیه السلام: تجیئنا الأحادیث عنکم مختلفه؟. قال: ما جاءک عنا فقسه علی کتاب الله عز و جل و أحادیثنا، فإن کان یشبهما فهو منا، و إن لم یشبهما فلیس منا. قلت: یجیئنا الرجلان و کلاهما ثقه بحدیثین مختلفین، فلا نعلم أیهما الحق. فقال: إذا لم تعلم فموسع علیک بأیهما أخذت" (طبرسی، 1386 ق، ج 2، ص 108).
در برخی از احادیث الگوی تخییر با تعابیر دیگری آمده است؛ به عنوان نمونه در حدیثی به نقل داوود بن فرقد فارسی از امام رضا علیه السلام چنین آمده است:
"أقرأنی داود بن فرقد الفارسی کتابه إلی أبی الحسن الثالث علیه السلام و جوابه بخطه، فقال: نسألک عن العلم المنقول إلینا عن آبائک و أجدادک قد اختلفوا علینا فیه، کیف العمل علی اختلافه إذا نرد إلیک، فقد اختلف فیه. فکتب علیه السلام و قرأته: ما علمتم أنه قولنا فالزموه، و ما لم تعلموا فردوه إلینا" (صفار، 1404 ق، ص 544-545، حسن بن سلیمان، 1369 ق، ص 75).
همین مضمون در پاسخ سؤال محمد بن علی بن عیسی از همان امام نیز آمده است (ابن ادریس 1410 ق، ج 3، ص 584). ظاهر عبارت در این احادیث حکایت از آن دارد که در صورت تعارض احادیث، آنچه می دانید ما گفته ایم بگیرید و آنچه نمی دانید به ما بازگردانید؛ بازگرداندن به اهل بیت علیهم السلام در این احادیث معنایش هرچه باشد،‌ در تقابل با التزام قرار گرفته و معنایش عدم التزام به حدیثی است که انتساب آن دانسته نیست. این الگوی مواجهه، با نوعی رویکرد کمینه گرا به حدیث و مبنای سخت گیرانه در پذیرش آن همراه است.
در فهم این دست احادیث، قطعاً معنا این نیست که در صورت تعارض، از میان احادیث متعارض آن حدیثی که معلوم باشد از ائمه علیهم السلام صادر شده، پذیرفته شود و آن حدیثی که صدور آن ثابت نیست، کنار نهاده شود؛ زیرا این امر که از بدیهیات است و مخالفی ندارد؛ معلوم است اگر حدیثی انتساب صحیحی نداشته باشد و در تقابل با حدیثی با انتساب معلوم قرار گیرد،‌ باید کنار نهاده شود. زمانی که گفته می شود آنچه می دانید از ماست، یعنی در صورتی که هر دو حدیث متعارض از حیث صدور قابل انتساب به ائمه باشند، اما از حیث معنا قابل جمع نباشند و معنای التزام به آنها، عمل به تخییر است و معنای بازگرداندن به اهل بیت علیهم السلام آن است که دو حدیث متعارض، هیچ یک انتساب معلومی ندارند و براساس احتمالات عرفی، همچنان احتمال قوی آن است که یکی از آن دو حدیث مضمون صحیحی داشته باشند، اما هر دو حدیث باید کنار نهاده شوند، از حیث عمل در وضعیت تعلیق قرار گیرند و صرفاض به احترام نام معصومین علیهم السلام علم آنها به ائمه احاله شود؟
پیشتر گفتیم که در جانب مخالف با اخبار یاد شده، احادیثی قرار دارند که الگوی پیشنهادی آنها تخییر، بلکه نوعی ترجیح بر مبنای بیرون از احادیث است و واضح ترین نمونه، حدیث محمد بن عبدالله اشعری است که مخالفت با رأی عامه را مبنای ترجیح نهاده است (راوندی، "رساله فی احوال الاحادیث"، به نقل حر عاملی، 1398 ق، ج 18، ص 85-86).
این نکته در خوز توجه است که این حدیث، به روایت محمد بن موسی بن المتوکل، از علی بن حسین سعدآبادی از احمد بن ابی عبدالله برقی از پدرش از محمد بن عبدالله اشعری نقل شده که همگی از رجال اصحاب حدیث در قم بوده اند و می دانیم که اندیشه ی غالب بر محافل اصحاب حدیث در قم، آموزه های مکتب هشام بن سالم در تقابل با هشام بن حکم بوده است.
در کنار حدیث محمد بن عبدالله می توان از حدیث دیگری یاد کرد که از علی بن اسباط از امام رضا علیه السلام نقل شده و در سند آن، روایت احمد بن محمد برقی از احمد بن محمد سیاری - از رجال پرمسأله عصر خود - از ابن اسباط دیده می شود. در این حدیث، آنچه مسأله است نه تعارض میان احادیث بلکه تحیر مکلف و عدم دسترسی او به فقیه قابل وثوق است و از او خواسته می شود به فقیه شهر از عامه مراجعه کند و هر فتوایی از او شنید، فتوای خلاف آن را برای عمل برگزیند (ابن بابویه، 1385 ق، ص 531؛ همو، 1984 م، ج 1، ص 249).
در مقام تحلیل، باید توجه داشت هم الگوی تخییر و هم الگوی مخالفت عامه هر دو برآمده از احتمال تقیه در حدیث است؛ الگوی تخییر از آن رو مطرح می شود که احتمال می رود ائمه از باب تقیه اقوال متعارضی را به مراجعان القا کرده باشند و از انجا که قول امام حجت است - چنان که این مطلب در حدیث میثمی به وضوح آمده است - مکلف به هر یک از اقوال عمل کند، به تکلیف خود عمل کرده است. الگوی مخالفت با عامه از آن رو مطرح می شود که فقیه تصمیم دارد با کشف وجه تقیه نشان دهد یکی از اقوال، قول حقیقی امام است و قول دیگر سخنی که از باب تقیه صادر شده است و از آنجا که معنای تقیه اقتضا دارد، آن سخنی که مخالف عامه است، نمی تواند صادر شده از تقیه باشد. اگر بازگشت این دو الگو به دو مکتب یاد شده را پذیرفته فرض کنیم، می توان گفت در مواجهه با اختلاف الحدیث، مکتب هشام بن حکم قول امام را به هر حال حجت می انگارد و از مصداق تقیه تفحص نمی کند و از همین رو به سوی تخییر می رود. در مقابل مکتب هشام بن حکم، قول امام را در صورت صدور از تقیه،‌ غیر مقصود می انگارد و از حجیت ساقط می کند؛ به همین دلیل، از مخالفت با عامه به عنوان یک ابزار کشف بهره می جوید و قول مخالف عامه را به عنوان قول راجح برمی گزیند. همان گونه که دیده می شود پیروان هر دو مکتب احادیثی از امام رضا علیه السلام در تأیید روش خود نقل می کرده اند که اکنون بدون این ملاحظات در جوامع حدیثی مانند کتاب القضاء از مجموعه وسائل الشیعه، در کنار هم جای گرفته اند (نک: حر عاملی، 1398 ق، ج 18، ص 75 به بعد).
در مکتب هشام بن حکم، رخداد دیگری هم درباره ی تقیه دیده می شود که آن را بیشتر در تقابل با مکتب هشام بن سالم قرار می دهد، رخداد نقل احادیث است با این مضمون که ائمه علیهم السلام از باب تقیه از شیعیان خود خواسته اند تا نقل آنچه را برای مخاطبان عامه غیر قابل پذیرش و "نشناختی" است، ترک کنند و به نقل روایتی روی آورند که عامه آن را می شناسند؛ بدیهی است چنین رویکردی به احادیث اهل بیت علیهم السلام نوعی همگرایی میان شیعه و اهل سنت را ایجاد می کرده است. می دانیم که احادیث متعددی از این سنخ، از رجال مکتب هشام بن حکم نقل شده است، امالی به عنوان شاخص می توان به حدیث زیر، به روایت جعفر بن عیسی بن عبید یقطینی در خصوص مکالمه ای میان یونس بن عبدالرحمان، مهم ترین شاگرد هشام بن حکم و امام رضا علیه السلام اشاره کرد:
"جعفر بن عیسی، قال: کنا عند أبی الحسن الرضا علیه السلام و عنده یونس بن عبدالرحمن، إذ استأذن علیه قوم من أهل البصره، فأومی أبوالحسن علیه السلام إلی یونس: أدخل البیت، فإذا بیت مسبل علیه ستر، و إیاک أن تتحرک حتی تؤذن لک. فدخل البصریون و أکثروا من الوقیعه و القول فی یونس، و أبو الحسن علیه السلام مطرق، حتی لما أکثروا وقاموا فدعوا و خرجوا، فأذن لیونس بالخروج، فخرج باکیا فقال: جعلنی الله فداک أنی أحامی عن هذه المقاله، و هذه حالی عند أصحابی. فقال له أبو الحسن علیه السلام: یا یونس و ما علیک مما یقولون إذا کان امامک عنک راضیا. یا یونس، حدث الناس بما یعرفون، و ارتکهم مما لا یعرفون، کأنک ترید أن تکذب علی الله فی عرشه" (کشی، 1348 ش، ص 487؛ حدیثی نزدیک به آن از امام رضا علیه السلام: ابن بابویه، 1387 ق، ص 95).

مواجهه با رویکردهای اصولی عامه

فارغ از آنچه در بخش های پیشین مقاله گفته شد، امام رضا علیه السلام با برخی از مباحثات اصولی که در آن عصر در محافل فقهی عامه مطرح بوده، نیز مواجه بوده است و انتظار می رود که در آن باره موضع هایی گرفته باشد. یکی از مباحثی که در طول سده ی دوم هجری در محافل فقهی قوام گرفت و در عصر امام رضا علیه السلام صورت نسبتاً ساخت یافته ای به خود گرفته بود، مطرح شدن اجماع به عنوان یک دلیل فقهی است؛ مطالعات نشان می دهد که در نیمه ی اخیر سده ی دوم هجری، مسأله اجماع به جدش در محافل عامه مطرح بوده و گروه های متنوعی از اصحاب حدیث تا متکلمان در این باره سخن گفته اند (نک: پاکتچی 1373 ش، ص 618-620).
آن اندازه که به ائمه امامیه علیهم السلام و شخص امام رضا علیه السلام مربوط می شود، نمونه های اشاره به اجماع در سده ی دوم واقعاً انگشت شمار است. مشخصاً درباره امام رضا علیه السلام، در یک مورد استناد به اجماع مسلمانان در احادیث حضرت دیده می شود که موضوع آن مسأله ای مربوط به حوزه ی عقاید و نه فقه است، و کیفیت استناد نیز به نحوی آشکار جدلی است و در راستای الزام خصم به معتقدات خودِ اوست. این مطلب در حدیثی متضمن مناظره ی امام رضا علیه السلام با ابوقره ی محدث این گونه آمده است:
"قال ابوالحسن علیه السلام: فإذا رأته الابصار، فقد أحاطت به العلم ووقعت المعرفه. فقال أبو قره: فتکذب بالروایات؟ فقال أبو الحسن علیه السلام: إذا کانت الروایات مخالفه للقرآن کذبتها، و ما أجمع المسلمون علیه أنه لا یحاط به علما و لا تدرکه الابصار و لیس کمثله شئ" (کلینی، 1391 ق، ج 1، ص 96؛ ابن بابویه، 1387 ق، ص 111-112).
مسأله قیاس فقهی نیز در طول سده ی دوم در محافل عامه مطرح بوده و به خصوص در محفل ابوحنیفه و شاگردان او کوشش های بسیاری در راستای استفاده از قیاس و سامان دادن به الگوهای کاربرد آن دیده می شد. روایات مشهوری از امام صادق علیه السلام و دیگر ائمه علیهم السلام وجود دارد که نشان می دهد آن حضرات با قیاس به طور عام، و قیاس مورد استفاده ی ابوحنیفه به طور خاص برخوردهایی تند و شکننده داشته اند (مثلاً نک: کلینی، 1391 ق، ج 1، ص 56، 57، و بسیاری صفحات دیگر). این در حالی است که در میان عالمان متقدم کسی مانن ابن جنید اسکافی بر این باور بود که در خصوص قیاس و موضع ائمه علیهم السلام درباره ی آن، برای شیعه نوعی ناآگاهی و بدفهمی پدید آمده که حاصل تقلب و پرده پوشی یک گروه در این باره بوده است؛ این نگرش ابن جنید کاملاً از عنوان اثر یافت نشده ی او، یعنی کشف التمویه و الالباس علی اغمار الشیعه فی امر القیاس (نجاشی، 1407 ق، ص 387)، آشکار می گردد. می دانیم که ابن جنید خود نیز به عنوان یک عالم امامی، صراحتاً به قیاس عمل می کرده است (نک: همان اصر، ص 388).
فراتر از آن، بر پایه عنوان کتابی از حمیری که پیشتر هم از آن نام برده شد، می دانیم که یکی از چهار موضوع اصلی که محل اختلاف میان هشام بن حکم و هشام بن سالم بوده، مسأله قیاس بوده است (همان اثر، ص 220). براساس برآوردهای صورت گرفته از خلال منابع متقدم، این را نیز می دانیم که پیروان مکتب هشام بن حکم مانند یونس بن عبدالرحمان و فضل بن شاذان کاربرد قیاس را در سطوحی بسیار نزدیک به ابن جنید و نزدیک به مکتب حنفی می پذیرفتند (پاکتچی، 1365 ش، ص 20-22) و بدیهی است که آن را در راستای تعلیم اهل بیت علیهم السلام می انگاشتند. در خصوص تعلقات مکتبی، این را نیز باید افزود ردیه ای که ابن جنید اسکافی بر زجاجی نیشابوری نوشته و در آن از مواضع فضل بن شاذان دفاع کرده است (نجاشی، 1407 ق، ص 388)، به خوبی میزان وابستگی ابن جنید به افکار فضل و مکتب هشام بن حکم را آشکار می سازد.
اکنون با این مقدمه می توان به نحو معناداری به روایات توجه کرد؛ به چز یک استثنا، عموم روایاتی که از امام رضا علیه السلام در باب قیاس و مذمت آن نقل شده، به روایت احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی است که یکی از چهره های محوری در مکتب هشام بن سالم محسوب می شود. روایات منقول از طریق وی اینهاست:
"البزنطی قال:... و قلت: للرضا علیه السلام: جعلت فداک، إن بعض أصحابنا یقولون: نسمع الأثر یحکی عنک و عن آبائک علیه السلام، فنقیس علیه و نعمل به. فقال: سبحان الله، لا والله ما هذا من دین جعفر علیه السلام. هؤلاء قوم لاحاجه بهم إلینا، قد خرجوا من طاعتنا و صاروا فی موضعنا، فأین التقلید الذی کانوا یقلدون جعفرا و أبا جعفر علیه السلام؟ قال جعفر: لا تحملوا علی القیاس، فلیس من شئ یعدله القیاس إلا و القیاس یکسره..." (حمیری، 1413 ق، ص 356-357). در اد��مه ی این حدیث پس از نقد قیاس، به نقد وصف خداوند به اوصافی پرداخته می شود که موهم تشبیه است و همچون آنچه در باب قیاس در این روایت دیده می شود، پرسش به نحوی است که جمعی از پیروان امامیه به چنین اقوالی باور داشته اند.
"البزنطی قال: وسمعت الرضا علیه السلام یقول: قال أبو حنیفه لأبی عبدالله علیه السلام: أیش فرق ما بین ظلال المحرم و الخباء؟ فقال له أبو عبدالله علیه السلام: إن السنه لا تقاس" (همان اثر، ص 359).
"البزنطی قال: قال رجل من أصحابنا لأبی الحسن علیه السلام نقیس علی الأثر، نسمع الروایه فنقیس علیها، فأبی ذلک و قال: قد رجع الأمر إذا إلیهم، فلیس معهم لأحد أمر" (برقی، 1331 ش، ص 213-214).
یک روایت مستثنا هم وجود دارد که به نقل ریان بن صلت از امام رضا علیه السلام است و همانند حدیث اول از بزنطی، در این حدیث نیز موضوع قول به قیاس و رأی در کنار موضوع تشبیه تخطئه شده است؛ با این عبارت:
"الریان بن الصلت عن علی بن موسی الرضا عن أبیه عن آبائه عن أمیر المؤمنین علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: قال الله جل جلاله: ما أمن بی من فسر برأیه کلامی، و ما عرفنی من شبهنی بخلقی، و ما علی دینی من استعمل القیاس فی دینی" (ابن بابویه، 1387 ق، ص 68؛ همو، 1417 ق، ص 56؛ همو، 1984 م، ج 1، ص 107).
روایت اخیر از حیث نقد محتوایی به جد قابل تأمل است؛ زیرا مطلب در قالب حدیث قدسی بیان شده و براساس تحقیقات تاریخی می دانیم که گفتمان تفسیر به رأی و قیاس در عصر حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطرح نبوده است. با وجود آن که ریان بن صلت را نمی توان به آسانی از پیروان مکتب هشام بن سالم دانست، اما منشأ این روایت هر شخصی باشد و در هر طبقه ای این روایت پدید آمده باشد،‌ هم در بخش مربوط به قیاس و رأی و هم در حمله ای که به تشبیه دارد، فضای گفتمانی مشابه خبر اول بزنطی داشته است.
در تقابل با رأی و قیاس که دست کم طیفی از امامیه در عصر امام رضا علیه السلام بدان قائل بوده اند، آنچه نزد جناح مقابل - یعنی جناح هشام بن سالم - مورد تأکید قرار گرفته و به عنوان یک آموزه محوری مطرح شده است، مضمونی روایی از ائمه علیهم السلام است که در آن وظیفه ی ائمه ارائه اصول شریعت، و وظیفه ی عالمان تفریع فروع از آن اصول دانسته شده است. این آموزه در حدیثی کوتاه نقش بسته است با این تعبیر: "علینا القاء الاصول و علیکم التفریع". در حالی که چنین مضمونی از ائمه ی پیشین همچون امام باقر علیه السلام (ابن ابی جمهور، 1403 ق، ج 4، ص 64) و امام صادق علیه السلام (ابن ادریس 1410، ج 3، ص 575؛ ابن ابی جمهور، همانجا)، احمد بن محمد بزنطی از رجال مکتب هشام بن سالم، در کتاب خود با عنوان الجامع، همین مضمون را از شخص امام رضا علیه السلام نیز نقل کرده است (ابن ادریس، 1410 ق، ج 3، ص 575). گفتنی است در طی سده های بعد، این احادیث از مهم ترین زمینه های برای امامیه در حوزه ی نظریه پردازی برای اجتهاد و بیان حدود و ثغور آن بوده است.
به عنوان تتمه ای بر بحث رأی و قیاس، بجاست به موضوع علل الشرایع نیز اشاره ای شود. البته می دانیم که اندیشیدن به علل احکام و شرایع، تلازم مستقیمی با کاربرد قیاس ندارد، ولی به عکس، هر آن کس که به دنبال کاربرد قیاس باشد، به موضوع علل توجهی ویژه خواهد داشت. در همین راستا، بجاست به طیف وسیعی از روایات اشاره شود که در آنها، به نقل از امام رضا علیه السلام پاره ای از احکام به صورت معلل بیان شده اند و بالقوه این تعلیل می تواند زمینه ی تعمیم حکم را نیز فراهم آورد. به عنوان نمونه می توان به حدیثی اشاره کرد که در آن گفته می شود آب چاه نجس نمی شود مگر به تغییر بو و مزه، و گفته شده دلیل این حکم آن است که آب چاه "ماده" دارد:
"محمد بن إسمایل عن الرضا علیه السلام قال: ماء البئر واسع لا ینجسه شئ، إلا أن یتغیر ریحه أو طعمه، فینزح حتی یذهب الریح و یطیب طعمه، لأن له ماده" (طوسی، 1363 ش، ج 1، ص 33؛ همو، 1364 ش، ج 1، ص 234؛ بدون ذکر علت: کلینی، 1391 ق، ج 3، ص 5).
به اینها باید طیف گسترده ای از احادیث را علاوه کرد که توسط فضل بن شاذان نیشابوری از رجال مکتب هشام بن حکم (ابن بابویه، 1984 م، ج 2، ص 106 به بعد)، و محمد بن سنان زاهری دارای گرایشی متفاوت، از امام رضا علیه السلام نقل شده است (همان اثر، ج 2، ص 95 به بعد) و همین نشان می دهد که نقل علل شرایع از آن حضرت،‌ مربوط به مکتب خاصی نبوده است.

دعوت عالمان به تفریع و افتاء

در تقابل با رأی و قیاس که دست کم طیفی از امامیه در عصر امام رضا علیه السلام بدان قائل بوده اند، آنچه نزد جناح مقابل - یعنی جناح هشام بن سالم - مورد تأکید قرار گرفته و به عنوان یک آموزه محوری مطرح شده است، مضمونی روایی از ائمه علیهم السلام است که در آن وظیفه ائمه ارائه اصول شریعت، و وظیفه عالمان تفریع فروع از آن اصول دانسته شده است. این آموزه در حدیثی کوتاه نقش بسته است با این تعبیر: "علینا القاء الاصول و علیکم التفریع". در حالی که چنین مضمونی از ائمه پیشین همچون امام باقر علیه السلام (ابن ابی جمهور، 1403 ق، ج 4، ص 64) و امام صادق علیه السلام (ابن ادریس 1410، ج 3، ص 575؛ ابن ابی جمهور، همانجا)، احمد بن محمد بزنطی از رجال مکتب هشام بن سالم، در کتاب خود با عنوان الجامع، همین مضمون را از شخص امام رضا علیه السلان نیز نقل کرده است (ابن ادریس، 1410 ق، ج 3، ص 575). گفتنی است در طی سده های بعد، این احادیث از مهم ترین زمینه ها برای امامیه در حوزه ی نظریه پردازی برای اجتهاد و بیان حدود و ثغور آن بوده است.
اما فراتر از آن، باید به احادیثی اشاره کرد که در آن امام رضا علیه السلام مشخصاً افرادی از معاصران خود را به فعالیت به عنوان یک فقیه و نشستن در جایگاه افتاء فراخوانده و تشویق کرده، و از دگر سو از شیعیان نیز خواسته است که به این عالمان رجوع کنند. می دانیم که پیشتر نیز از سوی ائمه علیهم السلام چنین اقداماتی صورت گرفته بود، مثال مشهور او ابان بن تغلب بود که مطابق روایات امام باقر علیه السلام از او خواسته بود تا در مسجد مدینه بنشیند و برای مردم فتوا دهد (نجاشی، 1407 ق، ص 10).
در خصوص امام رضا علیه السلام، دو تن از کسانی از اصحاب که چنین نگاهی به آنها وجود دارد،‌ یونس بن عبدالرحمان و زکریا بن آدم قمی است. با وجود آن که به سبب اختلافات موجود میان دو مکتب هشام بن حکم و هشام بن سالم، شخصیت یونس بن عبدالرحمن به عنوان یکی از اصلی ترین عالمان مکتب نخست بسیار جنجالی و بحث انگیز بوده است، اما طیفی از روایات وجود دارد، مبنی بر اینکه امام رضا علیه السلام شیعیان را برای استفتاء به یونس احاله کرده است. از جمله می توان به حدیثی اشاره کرد که هم عبدالعزیز بن مهتدی از رجال قمی و هم حسن بن علی بن یقطین از رجال عراقی آن را نقل کرده اند، مبنی بر این عبدالعزیز از امام رضا علیه السلام درخواست کرده است از آن رو که در سرزمینی دور می زید و دائماً مراجعه به امام برای او میسر نیست، کسی را برای استفتاء معرفی کند تا "معالم دین خود را از او برگیرد"، و حضرت، یونس بن عبدالرحمان را معرفی کرده است (کشی، 1348 ش، ص 490، 491؛ نجاشی، 1407 ق، ص 447). همچنین نجاشی یادآور شده است که امام رضا علیه السلام در خصوص علم و فتوا به وی ارجاع می داده است (همان اثر، ص 446).
همچنین روایتی بسیار نزدیک به روایت عبدالعزیز بن مهتدی وجود دارد که در آن، فردی به نام علی بن مسیب، به سبب بعد مسافت درخواست مشابهی از امام رضا علیه السلام کرده و حضرت او را برای گرفتن معالم دینش به زکریا بن آدم قمی احاله کرده است (کشی، 1348 ش، ص 594-595؛ الاختصاص، ص 87). در نظر گرفتن این که عبارات این حدیث دقیقاً عین عبارات حدیث عبدالعزیز بن مهتدی است و این که برخلاف یونس، زکریا بن آدم از رجال مورد احترام در مکتب هشام بن سالم بوده است، دور نیست اگر احتمال داده شود حدیث مربوط به زکریا بن آدم باز تحلیل حدیث ابن مهتدی درباره یونس بوده باشد.
مواردی نیز در احادیث منقول از امام رضا علیه السلام وجود دارد که در آنها بدون نامبری از شخص معین، اما رضا علیه السلام شیعیان خود را به رجوع به عالمان ذی صلاح فراخوانده است. از جمله می توان به حدیث ابوالصلت هروی به نقل از امام رضا علیه السلام اشاره کرد که در آن احیای امر اهل بیت علیهم السلام آن دانسته شده است که کسی که علوم آنان را بیاموزد و به مردم آموزش دهد و حضرت بر این کسان درود فرستاده است؛ با این عبارت:
"عبدالسلام بن صالح الهروی، قال: سمعت أباالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام یقول: رحم الله عبدا أحیا أمرنا، فقلت له: و کیف یحیی أمرکم؟ قال: یتعلم علومنا و یعلمها الناس، فإن الناس لو علموا محاسن کلامنا لاتبعونا" (ابن بابویه، 1984 م، ج 1، ص 275).
در عبارتی در باب علل از زبان فضل بن شاذان یکی از اهداف حج تفقه و نشر اخبار ائمه علیهم السلام دانسته شده و در نهایت فضل اصل این سخن را به امام رضا علیه السلام نسبت داده است؛ عبارت این است:
"فإن قال: فلم أمر بالحج؟ قیل: لعله الوفاده إلی الله عز و جل و طلب الزیاده و الخروج من کل ما اقترف العبد... مع ما فیه من التفقه، و نقل أخبار الأئمه علیهم السلام إلی کل صقع و ناحیه، کما قال الله تعالی "فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ" (توبه، 122/9) و "لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ" (حج، 28/22)" (ابن بابویه، 1385 ق، ص 273؛ همو، 1984 م، ج 2، ص 126).
در حدیثی از علی بن اسباط هم به گونه ای سخن گفته شده که گویی امام رضا علیه السلام استفتاء از اهل ولایت آن حضرت در سرزمین های مختلف را تأیید می کرده است (ابن بابویه، 1385 ق، ص 531؛ همو، 1984 م، ج 1، ص 249).
به مجموع این روایات، باید احادیث از حسن بن جهم، عالمی از آل اعین را علاوه کرد که در آنها نوعی تعلیم استدلال و استنباط حکم به حسن دیده می شود. از جمله در حدیثی آمده است که حسن بن جهم از امام علیه السلام در خصوص مسأله ای می پرسد و حضرت از باب تمرین پاسخ را به خود او وامی گذارد و با لبخند خود درست بودن پاسخ را تأیید می کند؛ با این عبارت:
"عن الحسن بن جهم قال: قال لی أبوالحسن الرضا علیه السلام. یا أبامحمد، ما تقول فی رجل یتزوج نصرانیه علی مسلمه؟ قلت: جعلت فداک و ما قولی بین یدیک. قال: لتقولن، فإن ذلک یعلم به قولی. قلت: لایجوز تزویج النصرانیه علی مسلمه و لا غیر مسلمه. قال: و لم؟ قلت: لقول الله عز و جل "وَلاَ تَنکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ حَتَّى یُؤْمِنَّ" (بقرع، 221/2). قال: فما تقول فی هذه الآیه: "وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوْتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ" (مائده، 5/5)؟ قلت: فقوله "وَلاَ تَنکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ" (بقره، 221/2) نسخت هذه الآیه، فتبسم ثم سکت" (کلینی، 1391 ق، ج 5، ص 357؛ طوسی، 1363 ق، ج 3، ص 178؛ همو، 1364 ق، ج 7، ص 297).
منابع تحقیق:
1. قرآن کریم.
2. ابن ابی جمهور، محمد بن علی (1403 ق)، غوالی اللئالی، به کوشش مجتبی عراقی، قم: مطبعه سیدالشهداء علیه السلام.
3. ابن ادریس، محمد (1410 ق)، السرائر، قم: مؤسسه النشر الاسلامی.
4. ابن بابویه، محمد بن علی (1417 ق)، الامالی، قم، مؤسسه بعثت.
5. همو (1387 ق)، التوحید، به کوشش هاشم حسینی تهرانی، تهران: مکتبه الصدوق.
6. همو، (1385 ق)، علل الشرایع، نجف: المکتبه الحیدریه.
7. همو (1984 م)،‌ عیون اخبار الرضا علیه السلام، بیروت، مؤسسه الاعلمی.
8. همو (1390 ق)، کمال الدین، به کوشش علی اکبر غفاری، تهران: مکتبه الصدوق.
9. همو (1361 ش)، معانی الاخبار، به کوشش علی اکبر غفاری، قم: مؤسسه النشر الاسلامی.
10. همو (1404 ق)، من لایحضره الفقیه،‌ به کوشش علی اکبر غفاری، قم: جماعه المدرسین.
11. ابن سعد، محمد (1904 م)، کتاب الطبقات الکبیر، به کوشش زاخاو و دیگران، لیدن: بریل.
12. ابن شعبه، حسن بن علی (1376 ق)، تحف العقول، به کوشش علی اکبر غفاری، تهران: مکتبه الصدوق.
13. ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله (1398 ق)، جامع بیان العلم و فضله، بیروت: دار الکتب العلمیه.
14. ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم (1393 ق)، تأویل مختلف الحدیث، به کوشش محمد زهری نجار، بیروت: دار الجیل.
15. ابن ندیم، محمد بن اسحاق (1350 ش)، الفهرست، به کوشش رضا تجدد، تهران: کتابخانه اسدی.
16. ابوداوود سجستانی، سلیمان بن اشعث (بی تا)، مسائل احمد، به کوشش محمد رشید رضا، بیروت: دارالمعرفه.
17. برقی، احمد بن محمد (1331 ش)، المحاسن، به کوشش جلال الدین محدث، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
18. پاکتچی، احمد (1372 ش)، «ابوحنیفه»، دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، تهران: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی.
19. همو (1373 ش)، «اجماع»، دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، تهران: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی.
20. همو (1365 ش)، «گرایشهای فقه امامیه در سده دوم و سوم هجری»، نامه فرهنگستان، سال 3، شم 4.
21. حرعاملی، محمد بن حسن (1398 ق)، وسائل الشیعه، به کوشش عبدالرحیم ربانی شیرازی و دیگران، تهران: المکتبه الاسلامیه.
22. حسن بن سلیمان حلی (1369 ق)، مختصر بصائر الدرجات، نجف: المکتبه الحیدریه.
23. حمیری، عبدالله بن جعفر (1413 ق)، قرب الاسناد، قم: مؤسسه ی آل البیت علیهم السلام.
24. خطیب بغدادی، احمد بن علی (1405 ق)، الکفایه فی علم الروایه، به کوشش احمد عمر هاشم، بیروت: دار الکتاب العربی.
25. خوارزمی، محمد بن محمود (1332 ق)، جامع مسانید ابی حنیفه، حیدرآباد دکن: دائره المعارف العثمانیه.
26. دارمی، عبدالله بن عبدالرحمان (1407 ق)، السنن، به کوشش فواز احمد زمرلی و خالد السبع العلمی، بیروت: دارالکتاب العربی.
27. زرکشی، محمد بن عبدالله (1421 ق)، البحر المحیط، به کوشش محمد محمد تامر، بیروت: دار الکتب العلمیه.
28. سبط ابن جوزی، یوسف (1383 ق)، تذکره الخواص، به کوشش محمد صادق بحر العلوم، نجف: المکتبه الحیدریه.
29. شافعی، محمد بن ادریس (1405 ق)، اختلاف الحدیث، به کوشش عامر احمد حیدر، بیروت: مؤسسه الکتب الثقافیه.
30. همو (1358 ق)، الرساله، به کوشش احمد محمد شاکر، قاهره: مکتبه مصطفی البابی الحلبی.
31. صفار، محمد بن حسن (1404 ق)، بصائر الدرجات، تهران: مکتبه الاعلمی.
32. طبرسی، احمد بن علی (1386 ق)، الاحتجاج، به کوشش محمدباقر موسوی خرسان، نجف: دارالنعمان.
33. طوسی، محمد بن حسن (1363 ش)، الاستبصار، به کوشش حسن موسوی خرسان،‌تهران: دارالکتب الاسلامیه.
34. همو (1364 ش)، تهذیب الاحکام، به کوشش حسن موسوی خرسان، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
35. همو (1356 ق)، الفهرست، به کوشش محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف: المکتبه المرتضویه.
36. عیاشی، محمد بن مسعود (1380-1381 ق)، التفسیر، تهران: کتابخانه علمیه اسلامیه.
37. کتاب سلیم بن قیس (1415 ق)، به کوشش محمدباقر انصاری، قم: چاپخانه نگارش.
38. کشی، محمد بن عمر (1348 ش)، معرفه الرجال، اختیار طوسی، به کوشش حسن مصطفوی، مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسی.
39. کلینی، محمد بن یعقوب (1391 ق)، الکافی، به کوشش علی اکبر غفاری، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
40. نجاشی، احمد بن علی (1407 ق)، الرجال، به کوشش موسی شبیری زنجانی، قم: مؤسسه النشر الاسلامی.
41. نعمانی، محمد بن ابراهیم (1422 ق)، الغیبه، به کوشش فارس حسون، قم: انوار الهدی.
42. نوری، حسین (بی تا)، مستدرک الوسائل، قم: مؤسسه ی آل البیت علیهم السلام.

منبع مقاله :
هوشنگی، حسین؛ (1392)، ابعاد شخصیت و زندگی حضرت امام رضا (علیه السلام)، تهران: دانشگاه امام صادق (ع)، اول



 

 

مقالات مرتبط :


امام رضا (ع) و مسائل اصول فقه (1)

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه