آنچه درباره ي ابوبکر نمي دانستيد (2)

سرویس اندیشه جوان ایرانی به نقل از راسخون؛ بخش مقالات دینی:

 آنچه درباره ي ابوبکر نمي دانستيد (2)


 

نويسنده: سيد علي شهرستاني
مترجم: سيد هادي حسيني



 

با تکيه به منابع اهل سنت

احتمال چهارم

اين احتمال، با توجه به اين نکته وارد است که ابن ابي قُحافه از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) خواست که کنيه اش را از « ابو فَصيل » به « ابوبکر » تبديل کند و تقاضا نکرد که او را « ابو عبدالرحمان » يا « ابو محمد » کنيت دهد. همه ي اينها بر اساس کنيه ي نخست او در جاهليت صورت گرفت؛ چنان که مي بينيم آن حضرت، کلمه ي « حَزن » ( صخره و سنگلاخ ) را به « سَهل » ( زمين نرم و هموار ) و « عاصية » ( سرکش ) را به « جميله » ( زيبا ) تغيير داد.
زيرا چنين معروف است که ابو قُحافه ( و نيز پسرش ابوبکر ) از مناديان سفره ي ابن جدعان بودند. گويا بدان جهت « ابو فَصيل » کنيت يافت که شتران ابن جُدعان ( يا شخص ديگري را ) مي چراند.
اکنون به تفَصيل اين ديدگاه مي پردازيم تا خواننده ي گرامي دريابد که کنيت ابن ابو قُحافه، در جاهليت و صدر اسلام « ابوبکر » نبود و از لابلاي بحث انگيزه هاي تبديل آن به ابوبکر، به دست خواهد آمد.

کنيه ي ابوبکر در جاهليت و صدر اسلام

گزارش هاي تاريخي حاکي از آن است که دشمنان ابن ابي قُحافه، در جاهليت و در صدر اسلام، او را به « ابو فَصيل » و « ذو الخِلال » مي ناميدند و به اين کنيه، به وي گوشه مي زدند.
« فَصيل » بچه شتري است که از شير گرفته شود و از مادرش جدا گردد (1)، اصل « فصل » به معناي « قطع » ( فاصله و جدايي ) است (2)، برخلاف « بَکر » که به معناي شتر جوان مي باشد (3).
و گفته اند: « بَکر » ناقه اي است که يک شکم زاييده، جمع آن « ابکار » مي باشد (4).
[ پيداست که ] « بکر » ( ناقه جوان و آماده ي بارداري ) از « فَصيل » ( کره شتري که شيردهي به او قطع شود و از مادر جدا گردد ) بزرگ تر [ و تنومندتر ] است (5).
دشمنان ابوبکر مي خواستند به او بگويند: تو را چه به اينکه « ابوبکر » کنيت يابي؟! همه مان مي شناسيم که تو و پدرت جيره خوار عبدالله بن جدعان بوديد! (6) تو ابو فَصيلي نه ابوبکر!
آنان وي را « ذو خِلال » نيز صدا مي زدند، از باب تشبيه به بچه شتري که مي خواهند او را از شير بگيرند و براي اين کار، پوزبندِ ميخ داري بر بيني اش مي بندند تا هرگاه خواست شير بياشامد، ميخ به پستان ناقه سيخ زند و [ در پي آن ناقه ي بجهد و ] کره را از مکيدن شير باز دارد (7).
اکنون بعضي از متوني را مي آوريم که دلالت دارند بر اينکه پيش از اطلاق کنيه ي « ابوبکر » بر ابن قُحافه، کنيت او « ابو فَصيل » بود.
در منابع تفسيري و تاريخي آمده است که:
مشرکان مکه از پيروزي پارسيان بر رومي ها شادمان شدند و مسلمانان را شماتت مي کردند؛ چرا که رومي ها، مسيحي و اهل کتاب بودند و اهل فارس، آيين زرتشت را مي پيرويدند و کتابي [ آسماني ] نداشتند.
[ در پي اين ماجرا ] براي آرامش دل هاي اهل ايمان، آيات زير نازل شد که:
( الم‌* غُلِبَتِ الرُّومُ* فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيغْلِبُونَ* فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيوْمَئِذٍ يفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ* بِنَصْرِ اللَّهِ ينْصُرُ مَنْ يشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ )؛ (8)
( الف، لام، ميم ) روم در نزديک ترين زمين [ ديار خود ] شکست خورد و آنان در چند سال آينده- پس از اين شکست- پيروز مي شوند ( و قبل و بعد [ گذشته و آينده ] به دست خداست ) و در آن روز مؤمنان، به نصرت الهي شادمان مي شوند، خدا هر که را خواهد ياري رساند و او عزيز و مهربان است.
از ابوبکر نقل شده که به مشرکان گفت: چشمتان روشن مباد! به خدا سوگند، بعد از چند سال ديگر، روم بر فارس چيره مي شود!
اُبي بن خَلَف ( که از مشرکان بود ) به ابوبکر گفت: دروغ گفتي اي ابو فَصيل، ميانمان مدتي قرار ده تا بر آن با تو شرط بندم (9).
اين متن، گوياست به اينکه « ابن ابي قُحافه » در جاهليت به « ابو فَصيل » کنيت داشت و گاه اين کنيه، براي ناچيزانگاري و تحقير او، بر زبان مي آمد.
نزديک به اين خبر، در المحرر الوجيز آمده است. در اين کتاب مي خوانيم:
ابوبکر سوي مسجد بيرون آمد، به مشرکان گفت: آيا پيروزي روميان خوش حالتان نمي سازد؟! پيامبرمان از جانب خداي متعال به ما خبر داد که آنان در بعضي از ساليان پيش روي [ بر پارسيان ] غلبه مي يابند!
اُبي بن خَلَف و برادرش « اُميه » ( و گفته اند: ابوسفيان حرب ) گفت: اي ابو فَصيل، بيا با هم شرط بندي کنيم- آنان با اين کنيه، به کنيتِ « بکر » گوشه مي زدند- ابوبکر با آنها شرط بندي کرد... (10).
پيداست که « کنيه » ناگهاني و يک روزه، براي اشخاص پديد نمي آيد، بلکه از زمان رشد و بلوغِ شخص، همراه اوست. مشرکان، ابوبکر را با کنيت « ابو فَصيل » مي شناختند و به همين جهت، او را « ابو فَصيل » خطاب مي کردند.
اين متن، تاريخ اطلاقِ کنيه ي « ابو فَصيل » را بر ابن ابي قُحافه- در جزيرة العرب- براي ما مشخص مي سازد و اينکه آنان، بر نمي تافتند که کنيت « ابوبکر » بر وي اطلاق شود؛ چرا که وي کوچک تر از آن بود که اين کنيت را بر دوش کشد.
صدور اين متن، در آغاز دعوت به اسلام است، آن گاه که آيات آغازين سوره ي روم نازل شد.
بعيد به نظر نمي رسد که مشرکان، براي ناچيز انگاري « ابن ابي قُحافه » او را « ابو فَصيل » صدا مي زدند و همين، بيانگر آن است که اين کنيت براي تحقير به کار برده مي شد، نه مدح و ستايش.
در هر حال، کنيت « ابو فَصيل » از کنيه هاي ابوبکر مي باشد؛ خواه پيش از اسلام، از سوي دوستانش وضع شده باشد يا از ناحيه ي دشمنانش.

کنيت ابوبکر در جاهليت

تبريزي در اللمعة البيضاء مي گويد:
چنان که در قاموس هست « ابو قُحافه » کنيت عثمان بن عامر (پدر « ابوبکر » ) است. نام ابوبکر، عبدالله مي باشد. از اين رو، ابوبکر، عبدالله بن عثمان بن عامر است.
کنيت ابوبکر- در جاهلي- « ابو فَصيل » بود، چون اسلام آورد، رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) او را به « ابوبکر » کنيت نهاد.
دليل کنيتِ پدرش به « ابو قُحافه » اين است که « قِحف » پياله ي چوبي، شبيه کاسه ي سر ( استخوان جمجمه ) است. هنگامي که شخص آنچه را در ظرف هست بياشامد، گويندک « اقتحف الرجل ».
« قُحافه » محتواي ظرف است. عثمان بن عامر، بدان جهت که مردم را پذيرايي مي کرد يا آنان را به مهماني فرا مي خواند يا کله پز بود ( و مانند آن ) « ابو قُحافه » ناميده شد.
مشهور و مأثور اين است که وي- در جاهلي- [ نوکر عبدالله بن جُدعان بود و اشخاص مد نظر را ] براي ضيافتِ عبدالله بن جدعان، دعوت مي کرد (11).
در مرآة العقول آمده است:
و گفته اند: « ابو فَصيل » کنيتِ ابوبکر، پيش از اظهار اسلام بود و پس از اسلام، پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) او را به « ابوبکر » کنيت داد.
روايت شده که ابوسفيان، روزي که خلافت غسصب شد، گفت: سواره و پياده را بر [ ضد ] ابو فَصيل، بسيج مي کنم.
سيد رضي در بعضي از حاشيه هايش آورده است که: گاه در کنيه ها معاني اصلي لحاظ مي شوند؛ چنان که در بعضي از مفردات [ نوشته ها ] روايت شده که برخي از مشرکان، ابوبکر را « ابو فَصيل » صدا مي زدند (12).
شيخ محمد عربي تَبَّاني جزائري مي گويد:
مردم براي تحقير ابوبکر، او را به « ابو فَصيل » کنيت دادند.
قبيله ي « اسد » و « فزاره » گفتند: به خدا سوگند، ما هرگز با « ابو فَصيل » بيعت نمي کنيم!
طايفه ي « طيّ » به آنان گفتند: چنان [ خالد ] با شما بجنگد تا او را « اَبو فحل اکبر » ( اَبر مرد تاريخ ) کنيت دهيد (13).

کنيتِ ابوبکر پس از درگذشت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)

مدائني از مسلمه روايت مي کند که گفت:
زماني که رسول خدا درگذشت، ابوسفيان مأمور جمع آوري زکات « نجران » بود [ از رحلت پيامبر باخبر شد ] پرسيد: چه کسي امر [ حکومت ] را به دست گرفت؟ گفتند: ابوبکر. گفت: ابو فَصيل؟! من امري را مي بينم که جز خون، آن را آرام نمي سازد (14).
در منابع تاريخي، از جمله در الکامل آمده است:
چون مردم براي بيعت با « ابوبکر » گرد آمدند، ابوسفيان پيش آمد در حالي که مي گفت: گرد و خاکي را مي بينم که جز خون آن را فرو نمي نشاند!
اي خاندان عبد مناف، ابوبکر را چه به فرماني روايي شما؟! علي و عباس کجايند ( آن دو، که توانشان را گرفته اند و زمين گيرشان ساخته اند ) ؟! چرا حاکميت در اختيار پست ترين قبيله ي قريش قرار گيرد؟!
سپس ابوسفيان به علي گفت: دستت را بده تا با تو بيعت کنم! به خدا سوگند، اگر بخواهي، سواره و پياده ي بسياري را عليه او بشورانم.
علي، از اين کار خودداري کرد. ابوسفيان به شعر « مُتَلَمِّس » مثال زد که گويد:
ولن يقيمَ علي خَسف يُرادُ به *** إلا الأذلان عَيرُ الحَيِّ والوَتِدُ
هذا علي الخسف مربوط بُرمَّتِهِ *** وذا يُشَجُ فلا يبکي له أحدٌ
- هيچ چيز به فرو رفتن تن نمي دهد مگر دو ذليل و درمانده: دلو آب قبيله و ميخ.
- دلو، با ريسماني که به دسته اش بسته است فرو مي رود و ميخ، سرش کوفته مي شود و کسي بر او نمي گريد.
علي، ابوسفيان را از خود راند و گفت: والله، تو به دنبال فتنه اي، از دير باز در پي آني که در اسلام شر برانگيزي، ما نيازي به نصيحت تو نداريم (15).
از ابو حازم، از ابو هُرَيره نقل شده که گفت:
هنگامي که پيامبر قبض روح شد، ابوسفيان [ در مدينه ] نبود، پيامبر او را براي جمع آوري صدقات فرستاده بود. چون وي خبر وفات پيامبر را دريافت، پرسيد: چه کسي بعد از او امر [ حکومت ] را به دست گرفت؟ گفتند: ابوبکر. گفت: ابو فَصيل؟! من شکافي را مي بينم که جز خون آن را به هم نياورد (16).
احمد بن عمر بن عبدالعزيز روايت کرده است از عمر بن شَبَّه، از محمد بن منصور، از جعفر بن سليمان، از مالک بن دينار، که گفت:
پيامبر ابوسفيان را بار يجمع آوري صدقات فرستاد، چون بازآمد، آن حضرت درگذشته بود، گروهي را ديد و از آنها حال پيامبر را پرسيد، گفتند: رسول خدا رحلت کرد. پرسيد: چه کسي بعد او ولايت يافت؟ پاسخ دادند: ابوبکر. گفت: ابو فَصيل؟! گفتند: آري.
ابوسفيان گفت: پس آن دو مستضعف- علي و عباس- چه کردند؟! آگاه باشيد، سوگند به کسي که جانم در دست اوست، زير بازوشان را مي گيرم و بالا مي برم (17).
سخن ابوسفيان، به پيشينه ي فکري اش درباره ي « ابن ابي قُحافه » اشاره دارد و اينکه وي در جاهليت، به « ابو فَصيل » معروف بود ( نه ابوبکر ) يعني ابوسفيان مي خواست بگويد: مقصودتان از ابوبکر، ابو فَصيل است؟! ما در جاهليت، او را جز به « ابو فَصيل » نمي شناختيم.
گفتار ابوسفيان، ممکن است خبر دادن از کنيه اي باشد که وي در جاهليت، ابوبکر را به آن مي شناخت، و ممکن است گوشه و کنايه به او باشد. در هر حال از اطلاق واژه ي « ابو فَصيل » به وي مي فهميم که اين کنيت، نزد بيشتر قريش معروف بود و اين کنيه را بني هاشم و اصحاب رده ( که دشمنان ابوبکر به شمار مي آمدند ) وضع نکرده اند و چنين ادعايي درست نمي باشد.
نيز از ابوسفيان وارد شده که خطاب به مردم صدا مي زد:
اي بني هاشم، از فرزندان عبد مناف، آيا راضي شديد که « ابو فَصيل » بر شما ولايت يابد... (18).
در تاريخ طبري- به سندش از حَماد بن سلمة بن ثابت- آمده است که گفت:
چون ابوبکر خليفه شد، ابوسفيان گفت: ما را چه به ابو فَصيل.... (19)
امامان اهل بيت (عليهم السّلام) نيز اين کنيت را ذکر کرده اند.
در بصائر الدرجات به اسناد از امام باقر (عليه السّلام) آمده است که فرمود:
چون پيامبر روانه ي غار شد و « ابو فَصيل » با او همراه گشت، آن حضرت فرمود: هم اکنون جعفر و يارانش را مي نگرم که کشتي شان در دريا شناور است!... (20).
در روضه ي کافي از امام صادق (عليه السّلام) درباره ي اين آيه ي سؤال شد:
( وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيبًا )؛ (21)
هرگاه ضرري به انسان برسد، با انابه، خدا را فرا مي خواند.
امام (عليه السّلام) فرمود: اين آيه، درباره ي « ابو فَصيل » نازل شد (22).
در تفسير عياشي آمده است که از امام صادق (عليه السّلام) درباره ي دشمنان خدا سؤال شد، آن حضرت فرمود: « آنان، بت هاي چهارگانه اند » پرسيدند: کيان اند؟ امام (عليه السّلام) پاسخ داد:
ابو الفَصيل و رُمَع و نَعثَل و مُعاوية و مَن دانَ بدينهم؛ فَمن عادي هؤلاء فقد عادَي أَعداءَ الله؛ (23)
« ابو فَصيل » و [ معکوس ] « رُمَع » و « نَعثَل » و « مُعاويه » و هر که به دين آنان باشد؛ پس هر که با اينان دشمني ورزد، با دشمنان خدا ستيزيده است.
همه ي اين متون، اشاره دارندا به اينکه کنيتِ اصلي « ابن ابي قُحافه » نزد دشمنانش و اهل بيت (عليهم السّلام) « ابو فَصيل » بود. درستي اين ادعا آن گاه ثابت مي شود که مي بينيم ديگران کنيت سابق را نمي آورند با اينکه تأکيد دارند بر اينکه رسول خدا نام او را از « عبد الکعبه » يا « عتيق » به « عبدالله » تغيير داد. اگر کنيت وي، جز اين کنيه اي است که ما گفتيم: پس چيست؟!

لقب ذو خِلال

کتاب هاي سيره و تاريخ لقب « ذو الخِلال » را براي ابوبکر، آورده اند.
در موضح أوهام الجمع و التفريق از رافع بن عمرو ( مردي از قبيله ي « طي » ) نقل شده است که:
رسول خدا عمرو بن عاص را بر لشکري در « ذات السَّلاسل » روانه کرد و در اين سپاه، ابوبکر و عمر و بزرگان اصحابش را [ به همراه او ] فرستاد. آنان رهسپار شدند تا اينکه به « جبل طي » رسيدند.
عمرو بن عاص گفت: راهنمايي بيابيد که راه را به ما بن��اياند و ما را از اين بيابان عبور دهد. گفتند: جز رافع بن عمرو، کسي را سراغ نداريم، او در جاهليت مردي رَبيل بود. پرسيديم: رَبيل چيست؟ گفت: دزدي که- به تنهايي- بر قافله بتازد و غارتشان کند.
مي گويد: با آنان به راه افتادم تا اينکه از مکاني که محل حاجتشان بود برگشتند. نزد ابوبکر آمدم، گفتم: اي « ذو خِلال » در ميان اصحابت تو را [ بزرگ يافتم و ] نشان کردم! پرسيد: چرا؟ گفتم: براي اينکه مرا بياگاهاني. گفت: سعيم را مي کنم. گفتم: مي خواهم کار اندکي را برايم بگويي که هرگاه آن را انجام دهم، با شما باشم و از شما گردم.
گفت: پنج انگشتت را مي تواني [ از دست يازي به ناراستي ] نگه داري؟ گفتم: آري.
گفت: پس شهادتين را بر زبان آور و بگو: شهادت مي دهم که خدايي جز « الله » نيست و محمد، رسول خداست (24).
بعضي اين لقب را مدح ابوبکر مي پندارند و برخي آن را نکوهشي برايش به شمار مي آورند و هر کدام از دو طرف، نصوصي را در اين زمينه بيان مي کنند. از آنجا که در اين امر اختلاف است، بجاست اين متون را بياوريم تا دريابيم آيا « ذو خِلال » براي گرامي داشت ابوبکر است يا سرزنش او مي باشد؟
قبيله ي « هَوازِن » با اين لقب به وي کنايه مي زدند و آن را ننگي براي ابن ابو قُحافه ( که به « ابوبکر » شهرت يافت ) مي شمردند، ليکن کساني آن را نشانه ي زهد و پارسايي ابوبکر قلمداد مي کنند؛ چرا که وي همه ي اموالش را پيش از فتح مکه و بعد آن، انفاق کرد.
در قاموس ( و نيز در تاج العروس ) آمده است:
« ذو خِلال » [ لقب ] ابوبکر صديق است؛ زيرا وي همه ي مالش را در راه خدا داد و عبايش را با خِلالي دوخت (25).
بغوي، در اين راستا روايت مي کند که جبرئيل بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شد و گفت:
چه شده است؟ بر دوش ابوبکر گليمي مي بينم که آن را با خِلالي بر سينه اش بسته است!
پيامبر فرمود: پيش از فتح مکه، مالش را بر من انفاق کرد.
جبرئيل گفت: خداي متعال مي گويد: به او سلام برسان و بگو: آيا در اين حال فقر و نداري ات از من راضي هستي يا خشمگيني؟!
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: اي ابوبکر، خداي بزرگ بر تو سلام مي رساند و مي گويد: آيا تو در اين حال فقرت، خشنودي يا خشمگين؟
ابوبکرگفت: آيا من بر پروردگارم خشم گيرم؟! من از پروردگارم راضي ام، من از پروردگارم خرسندم.
از اين رو، صحابه او را بر خود پيش انداختند و به مقدم بودن و سبقت او، اقرار کردند (26).
در الوشاح ( اثر ابن دُرَيد ) آمده است:
ابوبکر، به « ذو خِلال » لقب يافت؛ به جهت ردايي که آن را با خِلال بر سينه اش مي بست (27).
در المصنف، از رافع بن ابي رافع نقل شده است که گفت:
ابوبکر را ديدم که عبايي فدکي داشت، هنگامي که سوار مي شد دو طرفِ آن عبا را با خِلال به هم مي بست و هنگامي که فرود مي آمديم، خود را با آن مي پوشانديم و آن همان عبايي است که « هوازِن » بر وي کنايه مي زدند (28).
همه ي اين گزارش ها تأکيدي است بر اينکه لقب « ذو خِلال » ستايش ابوبکر است نه سرزنش او! اگر چنين است، چگونه هوازن جرأت کردند به اين عبا بر وي گوشه زنند؟ چه عيب و نقصي در اين عبا بود که دست مايه کنايه ي هوازن شد؟!
آيا نه چنين است که کنايه و گوشه- نزد عرب- اظهار عيب شخص است يا تعبيري در آن نهفته است که سرزنش او را در بر دارد؟
عيب نهفته در اين لقب چيست؟ هر آنچه را که آورديم، مدح و ستايش ابن ابي قُحافه بود، نه ذم و نکوهش او! آيا گروه حاکم اين لقب را از ذم به مدح تحريف کردند يا به راستي اين لقب براي مدح است؟
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به فقر افتخار مي کرد و آياتي نازل شد که فقرا و مستضعفان را مي ستايد و بيان مي دارد که بيشتر پيروان انبيا مستضعفان بودند. قرآن از زبان کافران حکايت مي کند که آنان مؤمنان را انسان هايي پست ( و از طبقات فرودست جامعه ) مي شمردند: ( وَاتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ )؛ (29) دون مايگان تو را مي پيروند.
همچنين کنيت « ابو تراب » مدح و ستايش امام علي (عليه السّلام) بود، که آنها آن را دست مايه اي براي مذمت آن حضرت قرار دادند؛ چنان که « زمزم » و « طيبه » ( مدينه طيبه ) از نام هاي نيک و ممدوح به شمار مي آمد، ليکن آنان واژه ي « ام جِعلان » ( محل سوسک هاي سياه ) و « خبيثه » ( شهر پليد ) را جايگزين آن دو ساختند.
اکنون مي پرسيم: آيا هوازن، پيش از اسلام ظاهري ابوبکر، اين کنايه را به او مي زدند يا بعد از آن؟
با درنگي در متون مي توان دريافت که اين کنايه بعد از اسلام به او زده شد؛ زيرا گفتند:
أَ ذا الخِلالُ نُبايع بعدَ رسول الله؟ (30)
آيا پس از پيامبر، با « ذو خِلال » بيعت کنيم؟!
مقصود هوازن و سبب اين کنايه آنها را نمي توان فهميد مگر پس از شناخت معناي « خِلال » در لغت عربي و چگونگي ربط آن با درگيري هاي اهل رده؛ و اينکه آيا اين لقب، به گونه اي با اين سخن ابوبکر ارتباط دارد که به مخالفانش گفت: « اگر [ در پرداخت اموالِ صدقه ] شتر نشان شده اي را از او باز دارند، رهايشان نمي کند »؟!

معناي خِلال

در لسان العرب آمده است:
« خِلال » چوب نازکي است که با آن خِلال مي کنند و نيز سيخ [ سوزن مانندي ] که جامه را به وسيله ي آن مي دوزند... و پروازها ( تکه چوب هاي کوچکي که ) شکاف هاي سقف خانه را با آنها مي پوشانند.
خِلال، چوبي است که در زبانِ کره شتر مي گذارند تا نتواند شير بخورد و قادر به مکيدن پستان ناقه نباشد.
امرؤ القيس مي سرايد:
فَکَرَّ إليه بِمبراتِه *** کما خَلَّ ظَهَرَ اللسانِ المُجِر
- همان گونه که انسان زبان فَصيل ( کره ي شتر از شير گرفته شده ) را جِر مي دهد، گاو با شاخش بر سگ حمله آورد ( و شکم او را شکافت ).
و گفته اند: « خَلَهُ » يعني زبان کره را شکافت، سپس چوب [ خِلال ] را در آن نهاد. « فَصيل مخلول » گويند، آن گاه که خِلال را بر بيني اش فرو برند تا از مادرش شير نخورد؛ چرا که هرگاه خِلال، پستان مادرش را به درد آورد، کره را پس مي زند (31).
در المفردات مي خوانيم:
« خِلال » چيزي است که به وسيله ي آن دندان ها و جز آن را خِلال کنند؛ گفته مي شود: « دندانش را خِلال کرد » و « جامه اش را با خِلال دوخت » و « به زبان فصيح ( کره از شير گرفته شده ) خِلال زد تا او را از شير خوردن باز دارد » (32).
از اَصمعي نقل شده که گفت:
هرگاه بخواهند کره شتر را از « شير » بگيرند، او را خِلال مي زنند؛ در بيني اش از داخل، خِلالي را وارد مي کنند که سرش تيز و انتهايش خميده است (33).
در خزانه الأدب آمده است:
کره شتر [ در سن علف خوار شدن ] هرگاه وابسته و شيفته ي شير خوردن باشد [ و پيوسته به پستان ناقه مک زند ] در بيني اش خِلال تيزي را قرار مي دهند، با اين کار، هنگامي که بخواهد از مادرش شير بخورد اين خِلال، به پستان او سيخ مي زند و در نتيجه، مادر او را از شير آشاميدن باز مي دارد (34).
با توجه به همه ي اين سخنان، اکنون مي توانيم ارتباط دو مقوله ي « ابو الفَصيل » و « ذو خِلال » را از سوي دشمنان ابوبکر ( در ضمن رويدادهاي پس از وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ) به سخن وي که گفت: « اگر شتر نشان شده اي را از من باز دارند، با آنها براي آن مي جنگم » (35) دريابيم و بيان داريم که [ آيا ] در اينجا « فَصيل » و « خِلال » و « عِقال » به هم مرتبط اند و ابن ابي قُحافه، علاقه ي رواني شبهه انگيزي با « ناقه » داشت يا اينکه اين امر، به اهتمامِ وي به امورِ صدقات اشاره دارد؟ و اگر چنين باشد، چرا به غلات چهارگانه ( گندم، جو، خرما، کشمش ) و نقدين ( طلا و نقره ) يا گاو و گوسفند اشاره نمي کند؟!
آيا اين سخن رساتر نبود که: اگر يک حبه گندم يا يک دانه خرما را از من باز داريد، عليه شما جهاد مي کنم؟ و اين جمله، مطلوب را بهتر نمي رساند؟ و اهتمام و حرص او را بر جمع آوري اموال زکات، بيشتر نمي نماياند؟
کدام سخن، حرص خليفه را بر حقوق مسلمانان گوياست؛ اين سخن ابوبکر يا آنچه را امام علي (عليه السّلام) درباره ي غذاي در دستمال پيچيده شده ي اشعث بن قيس بر زبان آورد و ضمن ردش آن را به خمير ور آمده با آب دهان مار، تشبيه کرد و فرمود:
و شگفت تر از آن اينکه شب هنگام کسي ما را ديدار کرد و ظرفي سر پوشيده آورد؛ درونش حلوايي سرشته با روغن و قند آغشته، چنانش ناخوش داشتم که گويي آب دهان مار بدان آميخته يا زهر مار بر آن ريخته.
گفتم: صله است يا زکات، يا براي رضاي خداست که گرفتن صدقه بر ما نارواست؟
گفت: نه اين است و نه آن است، بلکه ارمغان است.
گفتم: مادر بر تو بگريد! آمده اي مرا از راه دين خدا بگرداني يا خرد آشفته اي يا ديو گرفته، يا به بيهوده سخن مي راني؟
به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمان هاست به من دهند، تا خدا را نافرماني نمايم و پوست جوي را از مورچه اي به ناروا بربايم چنين نخواهم کرد و دنياي شما نزد من خوارتر است از برگي در دهان ملخ که آن را مي خايد و طعمه ي خود مي نمايد (36).
باري، قبايل عرب- هَوازن، قريش و...- با تعبيرهايي مانند « ابو فَصيل » و « ذو خِلال » به ابن ابي قُحافه، گوشه مي زدند. تأکيد آنان بر اين دو کلمه، معاني فراواني را در بر دارد که بر صاحبان بصيرت و علم، پوشيده نيست.
و نيز اين امر، اثبات مي کند که کنيتِ ابن ابي قُحافه- در جاهليت- « ابوبکر » نبود. وي « عتيق » يا « عبد الکعبه » ناميده مي شد و آن گونه که کتاب هاي تاريخ آورده اند، نسب و حسب پستي داشت؛ چونان پدرش مردي فقير و نيازمند بود و به پست ترين کارها تن مي داد و از آنجا که نزد ابن جدعان ( يا جز او ) خدمت مي کرد و شتر مي چراند و به زاد و ولد شتران و پرورش آنها اشتغال داشت، به « ابو فَصيل » کنيت يافت و « ذو خِلال » لقب گرفت و در جاهليت- تنها- به همين دو اسم، شناخته مي شد.
به نظر مي رسد که ابوبکر، از کنيت « ابو فَصيل » و لقب « ذو خِلال » به شدت، نفرت داشت؛ زيرا از نعمت مالکيت بر شتراني که آنها را مي چراند، محروم بود.
کالعِيشِ في البَيداء يَقتُلها الظَمَأ *** و الماهُ فوقَ ظهورِها محمولُ
- مانند شتر بُوري در صحرا، که از تشنگي مي ميرد، در حالي که مشک هاي آب را بر پشت مي کشد.
آن گاه که ابوبکر، زمام امور را به دست گرفت، خواست آنچه را که بدان معروف بود، محو سازد. از اين رو، خودش و ياران و دوستدارنش، ادعاهايي را مطرح ساختند:
• ادعا شد که نام ابوبکر- در جاهليت- « عبدالله » بود، در حالي که [ اين ادعا صحت نداشت ] و او « عبد الکعبه » ناميده مي شد.
• ادعا کردند که ابوبکر با مالِ خويش پيامبر را توانمند و بي نياز ساخت، در حالي که قوتي نداشت تا شکمش را سير کند.
• ادعا شد که ابوبکر، نخستين فردي است که اسلام آورد، با اينکه وي در اين عرصه، نفر هفتم يا هشتم به شمار مي رفت.
• ادعا کردند که ابوبکر، نسب شناس بود، و حال آنکه وي به ناسزاگويي و بددهني شهرت داشت.
• ادعا شد که لقب ابوبکر « صديق » مي باشد با اينکه اين لقب، ويژه ي امام علي (عليه السّلام) است.
• ادعا کردند که کنيت وي « ابوبکر » است، در صورتي که کنيه اش « ابو فَصيل » بود.
• لقب « ذو خِلال » براي نکوهش و سرافکندگي ابن ابي قُحافه به کار مي رفت و براي او عيب و نقص بود، اما آنان با عوض کردن معنا، اين لقب را مدح براي ابوبکر قرار دادند.
و به همين ترتيب، فهرست تغييرها و تبديل ها ادامه يافت جز اينکه نکته ي مهم در اينجا کنيه است؛ زيرا دريافتيم که ابوبکر در جاهليت به « ابو فَصيل » کنيت يافت و « ذو خِلال » لقب گرفت و آن گاه که خليفه شد، خواست عطش خود را نسبت به تملک شتران فرو نشاند و در اين راستا درصدد برآمد تا دست دشمنانش را از دارايي شتر تهي سازد.
جنگ هايي که « حروب رده » ناميده مي شوند، جنگ بر سر اموال با محوريت به چنگ آوردن شتران بود؛ زيرا در جايي سراغ ندرايم و نخوانده و نديده ايم که ابوبکر با کسي بر سر منع زکات طلا و نقره، يا غلات چهارگانه يا گاو و گوسفند، بجنگد، بلکه نبردهاي وي به « ادعاي شتري » ( و به تعبيري « فَصيلي » يا « خِلالي » ) منحصرند.
از اين روست که دشمنانش به اين امر اشاره مي کنند و با روشني تمام، بيان مي دارند که جنگ ابوبکر با آنها، جنگ ديني و براي منع زکات نيست، بلکه براي به دست آوردن شتران است تا دست آنان را از منبع ثروت و قدرت- در آن روزگار- تهي سازد و عطش دروني خويش را ( براي برخورداري از شتران بسيار ) فرو نشاند.
تأکيد ابوبکر بر « عقال بعير » ( شتري که براي زکات پابند شده ) و نه ديگر اموال زکاتي، به خوبي اين امر را مي نماياند. عملکرد زياد بن لَبيد ( کارگزار ابوبکر بر صدقات « حَضَرمَوت » ) در اين زمينه شنيدني است.
روزي « زياد بن لبيد » ناقه اي از شتران صدقه را ستاند آن را نشان کرد و ميان شتراني که مي خواست سوي ابوبکر رهسپار سازد، رها ساخت. اين ناقه از يک جوان کندي به نام زيد بن معاويه قَشيَري بود. وي پيش يکي از بزرگان کنده- به نام « حارث بن سُراقَه » آمد و گفت: اي پسر عمو، زياد ناقه اي از من را گرفت و نشان کرد و در ميان شتران صدقه قرار داد که من دل بسته ي آن ناقه ام، اگر صلاح مي داني با او گفت و گو کن، شايد آن را رها سازد ويکي ديگر از شترانم را بستاند، من او را از اين کار باز نمي دارم.
حارثه بن سراقه، پيش زياد بن لَبيد آمد... با او سخن را در ميان نعاد و زياد نپذيرفت، آتش جنگ ميان آنان شعله ور گرديد.
از سخناني که حارثه بن سُراقَه گفت: اين بود که: ما رسول خدا را آن گاه که زنده بود اطاعت کرديم، و اگر مردي از خاندانش خلافت را به دست مي گرفت، او را فرمان مي برديم؛ اما ابن ابي قُحافه، حق طاعتي بر گردن ما ندارد و ما با او بيعت نکرده ايم (37)
اينان، از پرداخت زکات ابايي نداشتند، بلکه از حرص و آز ابوبکر و کارگزارانش و طمع وي در شتران آنها رنجيده خاطر بودند؛ به ويژه آنکه ديده بودند پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) چگونه با کمال عطوفت و نرمي از آنها صدقات و زکات ها را مي ستاند و مسلمانان با طيب خاطر، زکات را مي پرداختند.
براي آگاهي بيشتر در اين زمينه، مي توان عملکرد ابوبکر و کارگزارانش را در جمع آوري زکات، با آنچه امام علي (عليه السّلام) به کارگزارانش در اين عرصه مي نويسد، مقايسه کرد.
امام علي (عليه السّلام) به کارگزاران خويش که مأمور جمع آوري صدقات اند، مي نگارد:
برو با ترس از خدا ( که يگانه است و بي همتا ) مسلماني ار مترسان و اگر او را خوش نيايد، بر سر وي مران و بيش از حق خدا از مال او مستان. چون به قبيله رسي، بر سر آب آنان فرود آي و به خانه هاشان در مياي! پس آهسته و آرام، سوي ايشان رو تا به ميان آنان رسي و سلامشان کن و در درود گفتن کوتاهي مکن!
سپس بگو: بندگان خدا، مرا ولي خدا و خليفه ي او سوي شما فرستاد تا حقي را که خدا در مال هاتان نهاد از شما بگيرم، آيا خدا را در مال هاي شما حقي است تا آن را ادا سازيد و به ولي او بپردازيد؟
اگر کسي گفت: نه، متعرض او مشو و اگر کسي گفت: آري، آنچه از زر يا سيم به تو دهد، بگيرد و اگر او را گاو و گوسفند و شترهاست، بي رخصت او ميان آن در مشو که بيشتر آن رَمَه، او راست و چون به رَمَه رسيدي، چونان کسي به ميانشان مرو که بر رمه چيرگي دارد يا خواهد که آنها را بيازارد.
و چارپايان را از جاي مگريزان و مترسان، و با خداوند آن در گرفتن حق خدا بدرفتاري مکن.
پس مال را دو بخش کن و خداوندِ مال را مخير گردان و هر بخش را برگزيد، بپذير و بر او خُرده مگير.
پس، مانده را دو بخش کن و او را مخير گردان و هر بخش را که برداشت متعرض او مشو.
پس پيوسته چنين کن تا آنچه از مال او باقي مي آيد، حق خدا را ادا کردن شايد، پس حق خدا را از او بگير.
و اگر گمان زياد کند، و خواهد آنچه را قسمت شده به هم زند، بپذير؛ سپس هر دو بخش را به هم بياميز و همچون بار نخست قسمت کن تا حق خدا را از مال او بستاني.
و آنچه کلان سال است يا پير و فرسوده، يا شکسته پا و پشت و يا بيماري اش ناتوان نموده و يا عبيب در او بوده، مگير.
و چون مال مسلمانان را با کسي روانه مي داري، بدان بسپار که به دينداري او اطمينان داري تا به ولي مسلمانان رساند و او ميان آنها بخش گرداند.
و بر آن مگمار جز خيرخواهي مهربان، و درستکاري نگاهبان، که نه بر آنان درشتي کند، و نه زيانشان رساند، و نه مانده شان سازد، و نه خسته شان گرداند.
پس آنچه فراهم گشته، شتابان نزد ما روانه دارد تا چنان که خدا فرموده بخش گردانيم و به مستحقانشان برسانيم.
پس اگر امين تو آن را گيرد و رساندنش را تعهد کند، بدو سفارش کن که ميان ماده شتر و بچه شيرخوارش جدايي نيفکند، و ماده را ندوشاند که شيرش اندک ماند و بچه اش را زيان رساند، و در سوار شدن به خستگي اش نيندازد، و ميان آن و ديگر اشتران عدالت را برقرار سازد؛ و بايد شتر خسته را آسوده گرداند و آن را که کمتر آسيب ديده يا از رفتن ناتوان گرديده آرام راند.
و چون بر آبگيرها گذرد، به آبشان درآرد و راهشان را از زمين هاي گياهناک به جاده ها نگرداند، و در ساعت هايي آنها را آسوده بگذارد و به هنگام خوردن آب و چريدن گياه، مهلتشان دهد تا به اذن خدا فربه و تناور ( نه خسته و نه از بيماري لاغر ) نزد ما رسند و به دستور کتاب خدا و سنت پيامبر او، آن را پخش کنيم که اين کار، پاداش تو را بسيار گرداند و به رستگاري ات نزديک تر رساند، ان شاء الله (38).
فرق ميان رفتار پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و جانشين آن حضرت امام علي (عليه السّلام) و عملکرد ابوبکر و کارگزارانش، به فاصله ي آسمان تا زمين است.
به نظر مي رسد همين امر سبب شد که دشمنان ابوبکر، او را به کنيه ي قديم ( ابو فَصيل ) و لقب گذشته اش ( ابو خِلال ) صدا زنند؛ چرا که وي شيفته ي گردآوري شتران بود و بر اين کار پاي مي فشرد، بلکه شتران خوب را به زور مي ستاند. بعضي از کسان به جهت سيرت زورگويانه ي کارگزارانش، از طاعت وي روي برتافتند و ابوبکر را به همان نام هاي قديمش ياد مي کردند، نه کنيه ها و القابي که بعدها اصحاب و پيروانش- به گزاف- براي او ساختند و پيمانه وار مدح ها برايش گفتند و او را ستودند.
آنچه بر استواري سخن ما مي افزايد اين است که مخالفان ابوبکر او را به « ابو دوانيق » [ پول دوست ] توصيف نکردند؛ چرا که درگيري با او بر مدار نقدين ( طلا و نقره ) نبود هر چند که آن دو ارزشمندتر و شرافتمندانه تر از شتر به شمار مي آمدند؛ و نيز به « ابو حبه » ( صاحب نباتات و دانه هاي گياهي ) و « ابو شعيره » ( صاحب جو ) و « ابو حِنطه » ( صاحب گندم ) و... وصف ننمودند، بلکه همان وصفي را مي آوردند که در جاهليت به آن شهره بود.
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ( چنان که از آن حضرت حکايت شده ) کنيتي بر ابن ابي قُحافه نهاد که با کنيه ي سابق او همخواني نمايد و برابري کند، ليکن با شرافت تر و نيکوتر از آن باشد. در اينکه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) او را « ابو عبدالرحمان » و « ابو محمد » ( و مانند آن ) کنيت نداد [ راز ] و نکته اي نهفته است که بايد به آن پي برد.

پي نوشت ها :

1- المحکم و المحيط الأعظم 329:8.
2- کشف المشکل 406:3؛ تفسير غريب ما في الصحيحين ( حميدي ) 314:1؛ و بنگريد به، الکاتب ( صولي ) 54:1.
3- المغرب في ترتيب المعرب 84:1؛ المحکم و المحيط الأعظم 20:7؛ شرح النووي علي صحيح مسلم 77:8.
4- المحکم و المحيط الأعظم 19:7؛ تهذيب اللغة 127:10.
5- « بکر » و « بکره » به منزله ي پسر و دختري است که در آستانه ي بلوغ اند ( تهذيب اللغه 34:1؛ لسان العرب 360:3 ).
6- بنگريد به، تفسير الکبير 206:3؛ تاريخ دمشق 436:1.
7- بنگريد به، خزانه الأدب 392:2؛ غريب الحديث ( خطابي ) 388:1.
8- سوره روم (30) آيات 1-5.
9- تفسير مقاتل 3:3؛ الکشاف 472:3؛ تاريخ طبري 468:1.
10- المحرر الوجيز 328:4.
11- اللمعة البيضاء: 651.
12- مرآة العقول في شرح أخبار الرسول 118:26؛ بنگريد به، شرح اصول کافي ( مازندراني ) 270:12.
13- بنگريد به، تحذير العبقري 140:2؛ تاريخ طبري 261:2؛ البداية و النهايه 317:6.
14- انساب الأشراف 12:5.
15- الکامل في التاريخ 189:2؛ تاريخ طبري 237:2.
16- أنساب الأشراف 589:1.
17- شرح نهج البلاغه 44:2؛ مرآة العقول 346:26.
18- الإرشاد 190:1؛ اعلام الوري 271:1.
19- تاريخ طبري 237:2، حوادث سنه 11.
20- بصائر الدرجات: 125، ب 1، حديث 13؛ علامه مجلسي در « بحارالانوار 193:30 » بر اين حديث تعليق مي زند و مي گويد: ابوبکر به « ابو فَصيل » کنيت يافت، به جهتِ نزديکي [ به ] معناي « بکر » ( شتر جوان ).
21- سوره ي زمر (39) آيه ي 8.
22- روضة کافي 204:8، حديث 246؛ بنگريد به، بحارالانوار 121:24 ( و جلد 30، ص 268).
23- تفسير عياشي 116:2، حديث 155؛ بحارالانوار 58:27 ( و جلد 31، ص 607 ).
24- موضح اوهام الجمع و التفريق 86:2؛ و بنگريد به، تاريخ دمشق 10:18.
25- القاموس المحيط 1285:1؛ و بنگريد به، تاج العروس 426:28.
26- تفسير بغوي 295:4؛ تفسير ابن کثير 308:4.
27- عمدة القاري 172:16؛ و بنگريد به، الإکمال 184:3.
28- المصنّف ( ابن ابي شبيه ) 173:5 ( و جلد 7، ص 92 )؛ المطالب العاليه 580:9؛ و بنگريد به، تاريخ دمشق 332:30- 333.
29- سوره ي شعراء (26) آيه ي 111.
30- المصنف ( ابن ابي شيبه ) 92:7؛ لسان العرب 214:11.
31- لسان العرب 214:11.
32- المفردات في غريب القرآن 153:1.
33- غريب الحديث ( حربي ) 263:1.
34- خزانة الأدب ( بغدادي ) 392:2.
35- الموطَّأ 269:1، حديث 605؛ المصنف ( ابن اَبي شيبه ) 438:6، حديث 32735؛ تاريخ طبري 255:2؛ البداية و النهايه 312:6؛ شرح نهج البلاغه 209:17.
36- نهج البلاغه ( ترجمه دکتر سيد جعفر شهيدي ) : 260، خطبه 224؛ نيز بنگريد به، شرح نهج البلاغه 245:11؛ خلاصة الأثر 206:1.
37- بنگريد به، کتاب الرده ( واقدي ) : 169-171.
38- نهج البلاغه ( ترجمه سيد جعفر شهيدي ) : 286-287، نامه ي 25.

منبع مقاله :
شهرستاني، سيدعلي؛ (1390)، نام خلفا بر فرزندان امامان (عليهم السّلام) ( بن مايه ها، پيراهه ها )�� ترجمه: سيد هادي حسيني، قم: انتشارات دليل ما، چاپ اول



 

 

مقالات مرتبط :


آنچه درباره ي ابوبکر نمي دانستيد (1)

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه